پدرم بيمارست و به بستر خفته دست بيرحم زمان بدنش را سفته اوست بيحال و نزار ،بهر اوييم نديم كاش مى خواند مرا همچو ايام قديم
زير لب زمزمه ها مى گويد ،شب و هر لحظه روز جگرم سخت از اين ميسوزد، از چنين ناله و اين حالت و سوزبس نحيف است تن بيمارش ، همچو پژمرده گلى پاك و تميزباز مى گردد همان شور و نشاط ، بر چنين ساحت والا و عزيز ؟اى خداوند كريم ، اى سزاوار ثنا كه بخواهى تو وجود ، و نخواهى تو فنانعمت و معجزه و عشق ز توست تو خوشش كن ، شادشكه پدر باز ز جا برخيزد درد و غم باز رود از يادش
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی